داستان کوتاه خاطرات زمستان را به بهار نیاور

داستان کوتاه خاطرات زمستان را به بهار نیاور 

داستان کوتاه و بسیار خواندنی از شیوانا نویسنده سرشناس که بسیار تاثیرگذار هست و نشان از مهارت این ادیب نویسنده دارد. داستان خاطرات زمستان را به بهار نیاور را با هم بخوانیم.

 

برفها آب شده بودند و دیگر خبری از سرمای زمستان نبود. فصل یخبندان تمام شده بود و تدریجی اهالی دهکده شیوانا می توانستند از منزل هایشان بیرون بیایند و در مزارع به کشت وزرع بپردازند. همۀ از گرمای خورشید بهاری حظ می‌کردند و از سبزی و طراوت گیاهان لذت می بردند …

 

در آن روز، شیوانا همراه یکی از شاگردان از مزرعه عبور میکرد. پیرمردی را دید که نوه هایش را دور خود جمع کرده و برای انها در مورد سرمای شدید زمستان و زندانی بودن در منزل و منتظر آفتاب نشستن صحبت میکند.

 

شیوانا لختی ایستاد و حرفهای پیرمرد را گوش کرد و سپس وی را کنار کشید و گفت:”اکنون که بهار هست و این بچه ها در حال لذت بردن از آفتاب ملایم و نسیم دلنواز بهار میباشند، بهتر هست روایت یخ و سرما را برای انها نقل نکنی! خاطرات زمستان، مفید یا بد، مال زمستان هست. آن ها را به بهار نیاور!

 

با این حرف تو بچه ها نه تنها بهار را دوست نخواهند داشت بلکه از زمستان هم اکثر خواهند ترسید و در نتیجه زمستان سال بعد، گذشته از آمدن یخبندان همه ی این بچه ها از وحشت تسلیم سرما خواهند شد.

 

به جای صحبت از بدبختی های ایام سرما، به این بچه ها یاد بده از این زیبایی و طراوتی که الان اطرافشان هست لذت ببرند. بگذار خاطره بهار در دلیل انها ماندگار شود و برایشان آن قدر شیرین و خوشگل بماند که در سردترین زمستان های آینده، امید به بهاری دلنواز، آن ها را تسلیم نکند. پیرمرد اعتراض کرد و گفت :”اما زمستان سختی بود”

 

شیوانا با لبخند گفت:”ولی اکنون بهار هست. آن زمستان سخت حق ندارد بهار را از ما بگیرد. تو با کشیدن خاطرات زمستان به بهار، داری بهار را نیز قربانی میکنی! زمستان را در فصل خودش رها کن!

داستان کوتاه خاطرات زمستان را به بهار نیاور

 

گرد آوری : ناز میهن

کلیدواژه ها :