برترین ها – ترجمه از سولماز محمودی: گری کوپر یا فرانک جیمز کوپر، زادۀ ۷ مه ۱۹۰۱ و درگذشته به تاریخ ۱۳ مه ۱۹۶۱، بازیگر آمریکایی بود که سبک بازیگری طبیعی، اصیل و بدون اغراق او در صحنه و در سینما معروف بود. دوران فعالیت او سی و شش سال، از ۱۹۲۵ تا ۱۹۶۱، طول کشید که نقش های اصلی ۸۴ فیلم سینمایی را در بر می‌گرفت. او یکی از بازیگران مهم سینما از پایان دورۀ فیلم های صامت تا پایان دوران طلایی هالیوود بود. شخصیت سینمایی او هم برای زنان و هم برای مردان بسیار جذاب بود و دامنۀ نقش‌آفرینی های او بیشتر ژانرهای اصلی سینمایی را در بر می‌گرفت. توانایی کوپر در منعکس کردن شخصیت خود بر نقش هایی که بازی می کرد، باعث می شد بازی های او روی پرده طبیعی و واقعی به نظر بیایند. شخصیت سینمایی که او در طول دوران فعالیتش پرورش داد، معرف قهرمان آرمانی آمریکایی است.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

فرانک جیمز کوپر در ۷ مه ۱۹۰۱ در هلنا، مونتانا از والدین مهاجر انگلیسی به دنیا آمد. پدرش چارلز هنری کوپر از هوتن ریجیز بدفوردشر به آمریکا مهاجرت کرد و وکیل برجسته، مزرعه دار و در نهایت قاضی دادگاه عالی مونتانا شد. مادرش آلیس بریزیه مهاجری از گیلینگم کنت بود که در مونتانا با چارلز ازدواج کرد. در سال ۱۹۰۶، چارلز مزرعه ای ۶۰۰ هکتاری در حدود ۸۰ کیلومتری شمال هلنا و در نزدیکی رودخانۀ میسوری خرید. فرانک و برادر بزرگترش آرتور تابستان ها را در آنجا می گذراندند و اسب سواری، شکار و ماهیگیری یاد می گرفتند. کوپر به مدرسۀ سنترال هلنا رفت.

در تابستان ۱۹۰۹، آلیس که می خواست پسرانش به روش انگلیسی آموزش ببینند، آنها را به انگلستان برد و در مدرسۀ دانستبل در بدفوردشر ثبت نام کرد و کوپر از ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۲ در آن مدرسه آموزش دید. او در آنجا زبان های لاتین و فرانسه و نیز تاریخ انگلستان را آموخت. با آنکه موفق شد خود را با مقررات مدرسۀ انگلیسی وفق دهد و ظرافت های اجتماعی لازم را یاد بگیرد، هرگز با ساختار سفت و سخت کلاس و یقه های رسمی که مجبور بود بپوشد، کنار نیامد. مادر کوپر در اوت ۱۹۱۲، پسرانش را در بازگشت به آمریکا همراهی کرد و کوپر تحصیلاتش را در مدرسۀ جانسن در هلنا از سر گرفت.

وی در ۱۵ سالگی در تصادف رانندگی از ناحیۀ لگن دچار آسیب شد و به توصیۀ پزشک به مزرعه برگشت تا با اسب سواری خود را مداوا کند. درمان اشتباه باعث شد طرز راه رفتن او به وضوح نامتعادل و اسب سواری او زاویه دار باقی بماند. او بعد از دو سال تحصیل در دبیرستان هلنا، در ۱۹۱۸ ترک تحصیل کرد و به مزرعۀ خانوادگی بازگشت تا در پرورش ۵۰۰ رأس گاو کمک کند و یک گاوچران تمام وقت شود. در ۱۹۱۹، پدر او ترتیبی داد تا پسرش با رفتن به دبیرستان بخش گالاتین در بوزمن مونتانا تحصیلات متوسطه را به پایان برساند. آموزگار انگلیسی او، آیدا دیویس، او را تشویق کرد تا توجه خود را بر تحصیلات دانشگاهی تمرکز کند، به گروه بحث مدرسه بپیوندد و به هنر نمایش بپردازد. والدین کوپر بعدها از او به خاطر کمک به پسرشان در اتمام تحصیلات دبیرستان قدردانی کردند و کوپر نیز تأیید کرد: «آن زن تا اندازه ای مسئول رفتن من به دانشگاه و رها کردن گاوچرانی بود.»

در سال ۱۹۲۰، زمانی که کوپر هنوز به دبیرستان می رفت، در سه مسابقۀ هنری که در دانشگاه کشاورزی مونتانا در بوزمن برگزار می شد شرکت کرد. او علاقه اش به هنر را سال ها قبل، از نقاشی های وسترن چارلز ماریون راسل و فردریک رمینگتن الهام گرفته بود. در ۱۹۲۲، در دانشگاه گرینل در آیوا ثبت نام کرد تا تحصیلات هنری خود را ادامه دهد. او در بیشتر کلاس های دانشگاه عملکرد خوبی داشت، اما نتوانست در باشگاه درام دانشگاه پذیرفته شود. طراحی ها و نقاشی های آبرنگ او در خوابگاه به نمایش درآمدند و او ویراستار هنری کتاب سالانۀ دانشگاه شد. در طی تابستان های ۱۹۲۲ و ۱۹۲۳، کوپر در پارک ملی یلوستون به عنوان راهنمای گردشگران کار می کرد و اتوبوس های زرد روباز را می راند. با وجود این که ماه های اول هجده سالگی در گرینل امیدوار کننده بودند، او ناگهان در فوریۀ ۱۹۲۴، دانشگاه را ترک کرد، یک ماه در شیکاگو ماند و دنبال کار بازیگری گشت و بعد به هلنا برگشت و در آنجا کارتون های سرمقاله ای خود رابه روزنامۀ محلی ایندیپندنت فروخت.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

در پاییز ۱۹۲۴، پدر کوپر کرسی دادگاه عالی مونتانا را رها کرد و برای ادارۀ املاک دو خویشاوند، با همسرش به لوس آنجلس رفت. کوپر به درخواست پدرش، در ۲۷ نوامبر ۱۹۲۴، روز شکرگزاری، به والدینش در کالیفرنیا پیوست. در هفته های آینده، بعد از پرداختن به چند شغل ناامید کننده، با دو دوست از مونتانا به نام های جیم گیلین و جیم کالووی دیدار کرد که در فیلم های کم هزینۀ استودیوهای کوچک سیاهی لشکر و بدلکار بودند. کوپر با هدف پس انداز پول کافی برای یک دورۀ هنری حرفه ای، تصمیم گرفت تا شانس خود را در سیاهی لشکری برای ۵ دلار در روز و بدلکاری در ازای دو برابر آن مقدار امتحان کند.

او کار بازیگری را در سال های ابتدایی دهۀ ۱۹۲۵، با بدلکاری در فیلم های صامتی مثل «گلۀ پر سر و صدا» و «مِیسا اسب وحشی» با بازی جک هولت، «سواران پرپل سِیج» و «نعل خوش یمن» با بازی تام میکس و «سوار کوره راه» با بازی باک جونز آغاز کرد. برای چند استودیوی کوچک مثل فیمس پلیرز لسکی و شرکت فیلم فاکس کار کرد. زمانی که مهارت های اسب سواری او به کار ثابت در فیلم های وسترن منجر شد، پی برد که بدلکاری کار سخت و بی رحمانه ای است که گاهی باعث آسیب دیدگی اسب ها و سوار ها می شود. به امید فرا رفتن از کار خطرناک بدلکاری، هزینۀ انجام یک تست بازیگری را پرداخت کرد و مسئول انتخاب بازیگران، نن کالینز، را استخدام کرد تا مباشر او باشد. کالین که می دانست بازیگران دیگری قبلاً از نام فرانک کوپر استفاده کرده اند، به او پیشنهاد داد اسم کوچکش را به گری، اسم زادگاه خودش در ایالت ایندیانا، تغییر دهد. کوپر خیلی زود با این اسم موافقت کرد.

کوپر در فیلم های غیر وسترن مختلف نیز کار کرد، برای مثال در نقش یک قزاق نقابدار در «عقاب» (1925)، یک نگهبان رومی در «بن هور» (1925) و یکی از بازماندگان سیل در «سیل جانستاون» (1926). رفته رفته، نقش های معتبر به دست آورد که مدت بیشتری روی پرده دیده می شد، مثلاً در فیلم «ترفندها» (1925) که در آن نقش ضد قهرمان را بازی کرد و فیلم کوتاه «لایتنینگ برنده است» (1926). زمانی که تصویر او در فیلم ها به نمایش درآمد، کم کم توجه استودیوهای مهم را جلب کرد. در ۱ ژوئن ۱۹۲۶، با ساموئل گلدوین پروداکشنز قراردادی با دستمزد هفتگی ۵۰ دلار امضا کرد.اولین نقش مهم او در فیلم «به دست آوردن باربارا ورث» (1926) با بازی رونالد کولمن و ویلما بنکی بود. کوپر در این فیلم نقش یک مهندس جوان به نام اِیب لی را بازی کرد که به رقیب خود کمک می کند تا زن مورد علاقه اش و شهر او را از فاجعۀ نزدیک شکستن سد نجات دهد.

به گفتۀ جفری میرز زندگینامه نویس، تجربۀ زندگی در میان گاوچران های مونتانا به بازی کوپر “اصالتی غریزی” بخشیده بود. این فیلم در ۱۴ اکتبر به نمایش درآمد و موفقیت بزرگی کسب کرد. منتقدان کوپر را به عنوان “شخصیت پویای جدید” و ستارۀ آینده مشخص کردند. گلدوین با عجله قراردادی طولانی مدت به او پیشنهاد کرد، اما کوپر منتظر پیشنهاد بهتر ماند و در نهایت با جس ال. لسکی در پارامونت پیکچرز قراردادی ۵ ساله به مبلغ ۱۷۵ دلار در هفته امضا کرد. در سال ۱۹۲۷، با کمک کلارا بو، ستارۀ سرشناس آن دوران، نقش های برجسته ای در «بچه های طلاق» و «بال ها» به دست آورد که فیلم دوم اولین فیلمی بود که اسکار بهترین فیلم را به دست آورد. همان سال، در «مرز آریزونا» و «نِوادا»، هر دو به کارگردانی جان واترز، نخستین نقش های اول خود را به دست آورد.

در سال ۱۹۲۸، پارامونت کوپر و فِی رِی جوان را در فیلم های «هنگ محکوم» و «اولین بوسه» در کنار هم قرارداد و آنها را به عنوان “عشاق جوان باشکوه” استودیوی خود تبلیغ کرد. با هر فیلم جدید، مهارت های بازیگری کوپر پیشرفت می‌کرد و محبوبیت او نیز، به ویژه در میان تماشاگران زن، بیشتر می شد. در این مدت، او برای هر فیلم ۲٫۷۵۰ دلار دستمزد می‌گرفت و هر هفته در حدود هزار نامه از طرف هواداران دریافت می کرد. استودیو برای بهره بردن از جذابیت رو به رشد کوپر در میان تماشاگران، او را در مقابل بانوان پیشرو سینما قرار می داد؛ مانند اِولین برنت در «شمشیرباز زیبا»، فلورنس ویدور در «روز قیامت» و استر رالستن در «نیمی از عروس». در همان سال، در فیلم «دوران شیرین» با کالین مور برای فرست نشنال پیکچرز بازی کرد؛ اولین فیلم او که موسیقی و جلوه های صوتی همزمان داشت. این فیلم یکی از پرفروش ترین فیلم های سال ۱۹۲۸ شد.

کوپر در سال ۱۹۲۹، با اکران اولین فیلم ناطقش، «ویرجینیایی»، به کارگردانی ویکتور فلمینگ و با بازی مری برایان و والتر هیوستن، به یکی از ستاره‌های اصلی سینما تبدیل شد. این اقتباس از رمان محبوب اوون ویستر، یکی از اولین فیلم های ناطق بود که اصول اخلاقی وسترن را تعریف کرد و به تثبیت بسیاری از رسوم ژانر وسترن که تا به امروز پابرجا هستند، کمک کرد. به گفتۀ زندگینامه نویس کوپر، جفری میرز، تصویر رمانتیک قهرمان گاوچران قدبلند، خوش قیافه و محجوب که آزادی، شجاعت و شرافت مردانه را مجسم می کرد، تا اندازۀ زیادی توسط کوپر خلق شد. بر خلاف بسیاری از بازیگران فیلم های صامت که به سختی خود را با رسانۀ جدید صدا وفق می دادند، او به طور طبیعی با صدای “عمیق و واضح” و “کشدار دلپذیر” خود که کاملاً مناسب شخصیت های او در فیلم ها بود، با دوران ناطق سازگار شد. پارامونت برای سرمایه گذاری روی محبوبیت کوپر، در سال ۱۹۳۰ او را در چندین فیلم وسترن و درام جنگی به کارگرفت، از جمله «فقط شجاع»، «تگزاسی»، «مرخصی هفت روزه»، «مردی از وایومینگ» و «تباهگران».

یکی از مهم ترین نقش آفرینی های کوپر در ابتدای کارش، بازی در نقش یک لژیونر تندخو در فیلم «مراکش» (1930) به کارگردانی یوزف فون اشترنبرگ و با بازی مارلنه دیتریش در اولین فیلم آمریکایی اش بود. در طول فیلمبرداری، فون اشترنبرگ انرژی خود را صرف دیتریش می کرد و برای کوپر ارزشی قائل نبود. تنش ها زمانی به اوج خود رسید که فون اشترنبرگ در هنگام کارگردانی به زبان آلمانی بر سر کوپر فریاد کشید. این بازیگر ۱٫۹۱ متری به کارگردان ۱٫۶۳ متری نزدیک شد، از یقۀ او گرفت و بلندش کرد و گفت : «اگر می خواهی در این کشور کار کنی، بهتر است به زبانی که ما در اینجا صحبت می کنیم، حرف بزنی.» با وجود فشار های موجود در صحنۀ فیلم، کوپر به گفتۀ ثورنتن دیلهنتی از نیویورک ایونینگ پست “یکی از بهترین بازی هایش” را به نمایش گذاشت.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

در سال ۱۹۳۱، بعد از بازگشت به ژانر وسترن با «نبرد کاروان ها» به همراه بازیگر فرانسوی، لیلی دامیتا، در فیلم جنایی دشیل همِت به نام «خیابان های شهر» نقش مردی غربی را بازی کرد که برای نجات زن مورد علاقه اش با تبهکاران شهر بزرگ درگیر می شود. وی آن سال را با بازی در دو فیلم ناموفق «من این زن را می خواهم» به همراه کارول لومبارد و «زنِ او» با کلودت کولبر به پایان رساند. فشارها و نیازهای مربوط به ساخت ۱۰ فیلم در دو سال گذشته، کوپر را خسته و دچار کم خونی و زردی کرده بود. او در این دوره ۱۵ کیلو وزن کم کرده بود و به خاطر شهرت و ثروت ناگهانی اش، احساس تنهایی، جدا افتادگی و افسردگی می کرد. در مه ۱۹۳۱، هالیوود را ترک کرد و به الجزایر و سپس ایتالیا رفت و سال بعد در همان جا زندگی کرد.

کوپر که در این تبعید یک ساله استراحت کرده و دوباره جوان شده بود، در آوریل ۱۹۳۲ در سلامتی کامل به هالیوود بازگشت و دربارۀ قراردادی جدید مبتنی بر دو فیلم در سال، حقوق ۴۰۰۰ دلار در هفته و تأیید کارگردان و فیلمنامه، با پارامونت گفتگو کرد. برای تکمیل قرارداد قبلی، در «شیطان و ژرفای دریا» به همراه تلولا بنکهد بازی کرد و بعد از آن، در «وداع با اسلحه» اولین اقتباس از رمان های ارنست همینگوی با بازی هلن هِیز، ستارۀ پیشتاز تئاتر نیویورک و برندۀ جایزۀ اسکار، و آدولف منجو همبازی شد. در این فیلم، کوپر در یکی از جاه طلبانه ترین و چالش برانگیزترین نقش هایش دیده می شود، او راننده آمبولانس مجروحی در ایتالیای دوران جنگ جهانی اول است که عاشق پرستاری انگلیسی می شود. منتقدان نقش آفرینی به شدت قوی و پر احساس او را تحسین کردند و فیلم یکی از پرفروش ترین فیلم های آن سال شد.

در سال ۱۹۳۳، بعد از بازی در «امروز زندگی می کنیم» با جوان کرافورد و «یک بعد از ظهر یکشنبه» با فی ری، در کمدی ارنست لوبیچ، «طرحی برای زندگی»، بر اساس نمایشنامۀ موفق نوئل کووارد، ظاهر شد. این فیلم که میریام هاپکینز و فردریک مارچ نیز در آن بازی می کردند، نقدهای متضادی دریافت کرد و فروش خوبی هم نداشت. عملکرد کوپر در نقش هنرمندی آمریکایی در اروپا که با دوست نمایشنامه نویسش برای جلب محبت زنی زیبا رقابت می کند، به خاطر روانی و باورپذیری متمایز شد و توانایی نبوغ آمیز او را برای بازی در کمدی های سبک آشکار کرد. او در اوت ۱۹۳۳، نام خود را به طور قانونی به گری کوپر تغییر داد.

در سال ۱۹۳۴، برای بازی در درام جنگ داخلی «اپراتور ۱۳» به ام جی ام اجاره داده شد؛ با وجود کارگردانی پر تخیل ریچارد بولسلاوسکی و فیلمبرداری باشکوه جورج جی. فالسی، فیلم فروش خوبی نداشت. کوپر به پارامونت بازگشت و در اولین فیلم از هفت فیلم به کارگردانی هنری هثوی، «حالا و برای همیشه» با حضور کارول لومبارد و شرلی تمپل ظاهر شد. او نقش مردی کلاهبردار را بازی می کند که سعی می کند دخترش را به بستگانی که او را بزرگ کرده اند بفروشد، اما عاقبت دختر دوست داشتنی بر او پیروز می شود. او که تحت تأثیر هوش و جذابیت تمپل قرار گرفته بود، در صحنۀ فیلم و خارج از آن، رابطۀ نزدیکی با او برقرار کرد. فیلم فروش بسیار خوبی داشت.

سال بعد، کوپر به ساموئل گلدوین پروداکشنز سپرده شد تا در فیلم «شب عروسی» در کنار آنا استِن بازی کند. او نقش رمان نویسی الکلی را بازی می کند که به مزرعۀ خانواده اش در نیو اینگلند برمی‌گردد و در آنجا با همسایۀ لهستانی زیبایشان آشنا و عاشق او می شود. به گفتۀ لری سوئیندل زندگینامه نویس، وسعت و عمق عملکرد او در این فیلم شگفت انگیز بود. با آن که فیلم در کل نقدهای مطلوبی دریافت کرد، در میان تماشاگران آمریکایی محبوب نشد، زیرا به احتمال زیاد به خاطر نمایش رابطۀ خارج از ازدواج و پایان تراژیک آن رنجیده بودند.

در همان سال، کوپر در دو فیلم از هنری هثوی ظاهر شد: ملودرام «پیتر ایبتسن» با بازی آن هاردینگ، دربارۀ مردی که در دنیایی رویایی گرفتار شده که آفریدۀ عشق او به محبوب دوران کودکی اش است، و فیلم ماجراجویی «سرگذشت سواره نظام بنگال»، دربارۀ یک افسر شجاع انگلیسی و افراد او که از دژ خود در بنگال، در برابر قبیله های شورشی بومی دفاع می کنند. در حالی که فیلم اول در اروپا موفق تر بود تا در ایالات متحده، فیلم دوم نامزد دریافت شش جایزۀ آکادمی شد و به یکی از محبوب ترین و موفق ترین فیلم های ماجراجویی کوپر تبدیل شد. هثوی برای توانایی بازیگری او احترام بسیاری قائل بود و او را “بهترین بازیگر در میان همۀ بازیگران” می‌نامید.

سال ۱۹۳۶ نقطۀ عطف مهمی در زندگی حرفه ای کوپر رقم خورد. بعد از بازی در کمدی رمانتیک «هوس» ساختۀ فرانک بورزیگی، به همراه مارلنه دیتریش، با عملکردی که به عقیدۀ برخی از منتقدان معاصر یکی از عالی ترین بازی های او بود، برای اولین بار بعد از اولین فیلم های صامتش، به یک استودیوی کوچک بازگشت تا در کمدی اسکروبال «آقای دیدز به شهر می رود» ساختۀ فرانک کاپرا و با بازی جین آرتور برای کلمبیا پیکچرز بازی کند. او در این فیلم نقش لانگفلو دیدز، نویسندۀ آرام و بی شیله پیلۀ کارت های تبریک را بازی می کند که ثروتی را به ارث می برد، زندگی بهشتی خود را در ورمونت رها می کند و به نیویورک سفر می کند و در آنجا با دنیایی پر از فساد و فریبکاری روبرو می شود.

کاپرا و رابرت ریسکین فیلمنامه نویس توانستند از شخصیت سینمایی تثبیت شدۀ کوپر به عنوان “قهرمان اصیل آمریکایی”-نماد درستکاری، شجاعت و خوبی- برای خلق نوع جدیدی از “قهرمان مردمی” برای انسان معمولی استفاده کنند. کاپرا دربارۀ تأثیر کوپر بر شخصیت دیدز و این فیلم می گوید: «به محض این که به گری کوپر فکر کردم، تصور هر کس دیگری برای این نقش غیر ممکن بود. او بیشتر از این نمی توانست به نظر من دربارۀ لانگفلو دیدز نزدیک تر باشد و به محض این که باب ریسکین توانست از دیدگاه کوپر فکرکند، دیالوگ نویسی برای شخصیت دیدز برایش آسان تر شد. بنابر این فقط باید کوپر این نقش را بازی می کرد. هر خط صورت او درستکاری را دیکته می کرد. آقای دیدز ما می بایست نماد فساد ناپذیری باشد و در ذهن من گری کوپر آن نماد بود.» هر دو فیلم «هوس» و «آقای دیدز» در آوریل ۱۹۳۶ اکران شدند و تحسین منتقدان و بیشترین فروش گیشه را به دست آوردند. کوپر برای بازی در نقش آقای دیدز، برای اولین بار نامزد دریافت جایزۀ اسکار بهترین بازیگر شد.

او در سال ۱۹۳۶، در دو فیلم دیگر از پارامونت ظاهر شد. در فیلم ماجراجویی «ژنرال در سحرگاه مُرد» ساختۀ لوئیس مایلستون در کنار مادلین کارول، نقش سرباز مزدور آمریکایی در چین را بازی می کند که به دهقانان کمک می کند تا در برابر فشار یک جنگ سالار بی رحم از خود دفاع کنند. این فیلم به نویسندگی کلیفورد اودتس از نظر انتقادی و تجاری موفق بود. در «مرز نشین» ساختۀ سیل بی. دمیل، وی نقش وایلد بیل هیکاک را بازی می کرد. این فیلم حتی از فیلم قبل هم موفق تر بود. در آن سال، کوپر برای اولین بار در فهرست نظرسنجی ده شخصیت برتر سینمایی مجلۀ تجاری موشن پیکچر هرالد قرار گرفت و در طول ۲۳ سال بعد در این فهرست باقی ماند.

در پایان دهۀ ۱۹۳۶، زمانی که پارامونت در حال تدارک قرارداد جدیدی برای کوپر با حقوق ۸۰۰۰ دلار در هفته بود، وی قراردادی برای شش فیلم در شش سال با ساموئل گلدوین بست که بر اساس آن برای هر فیلم دست کم ۱۵۰٫۰۰۰ دلار دستمزد می گرفت. پارامونت علیه گلدوین و کوپر شکایت کرد و دادگاه حکم کرد که قرارداد کوپر با گلدوین وقت کافی در اختیار این بازیگر قرار می دهد تا وی به قرارداد خود با پارامونت نیز پایبند بماند. از آن پس، او به کار کردن با هر دو استودیو ادامه داد؛ در سال ۱۹۳۹، خزانه داری ایالات متحده گزارش کرد که کوپر در آن سال بالاترین دستمزد، ۴۸۲٫۸۱۹ دلار (معادل ۸٫۴۹ میلیون دلار در ۲۰۱۷)، را دریافت کرده است.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

بر خلاف سال پربازده ۱۹۳۶، کوپر در سال ۱۹۳۷ تنها در یک فیلم ظاهر شد؛ فیلم ماجراجویی «ارواح در دریا» به کارگردانی هنری هثوی فروش خوبی به دست نیاورد. وی در ۱۹۳۸، در فیلم زندگینامه ای «ماجراهای مارکو پولو» ساختۀ آرچی مایو بازی کرد؛ به دلیل مشکلات در مرحلۀ تولید و ضعف فیلمنامه، این فیلم با زیانی ۷۰۰٫۰۰۰ دلاری به بزرگ ترین شکست گلدوین تا آن تاریخ تبدیل شد. در این دوره، کوپر چندین نقش مهم از جمله نقش رت باتلر در فیلم «بر باد رفته» را رد کرد. او اولین انتخاب دیوید او. سلزنیک برای این نقش بود. اما در مورد این پروژه شک داشت و خود را مناسب نقش نمی دید. او بعدها اعتراف کرد: «آن نقش یکی از بهترین نقش هایی بود که تا آن زمان در هالیوود به من پیشنهاد شده بود … اما من گفتم نه. من خودم را تا آن حد بی پروا نمی دیدم و بعدها که بازی کامل کلارک گیبل را در آن نقش دیدم، فهمیدم که حق داشتم.»

بازگشت کوپر به پارامونت با یک ژانر راحت تر همراه بود؛ او در کمدی رمانتیک «هشتمین زن ریش آبی» ساختۀ ارنست لوبیچ در کنار کلودت کولبر بازی کرد. او نقش بازرگان آمریکایی ثروتمندی را بازی کرد که در فرانسه عاشق دختر یک نجیب زادۀ ورشکسته می شود و این دختر را متقاعد می کند که همسر هشتم او شود. با وجود فیلمنامۀ هوشمندانۀ چارلز براکت و بیلی وایلدر و نقش آفرینی های قوی کوپر و کولبر، تماشاگران آمریکایی به سختی می توانستند او را در نقش یک مرد زن دوست سطحی قبول کنند. به این ترتیب، این فیلم تنها در بازار اروپا موفق بود. در پاییز ۱۹۳۸، در کمدی رمانتیک «گاوچران و بانو» به کارگردانی اچ. سی. پاتر در کنار مرل اوبرن، نقش یک گاوچران سوارکار شیرین مزاج را دارد که عاشق دختر ثروتمندی می شود، البته به خیال این که او ندیمۀ فقیر و سختکوش یک بانوی ثروتمند است. تلاش های سه کارگردان و چندین فیلمنامه نویس برجسته نتوانست فیلم را نجات دهد و این کار، هر چند موفق تر از فیلم قبلی بود، چهارمین شکست تجاری پیاپی کوپر را در بازار آمریکا رقم زد.

در دو سال بعدی، کوپر در مورد انتخاب نقش ها زیرک تر بود و چهار فیلم بزرگ گاوچرانی و ماجراجویی موفق بازی کرد. در فیلم ماجراجویی «بو ژِست» (1939) ساختۀ ویلیام اِی. ولمن، او نقش یکی از سه برادر شجاع انگلیسی را بازی کرد که برای جنگ با قبیله های محلی در صحرای بزرگ آفریقا به هنگ خارجی فرانسه پیوستند. این فیلم که در همان بیابان موهاوی، محل ساخت نسخۀ اصلی سال ۱۹۲۶ با بازی رونالد کولمن، فیلمبرداری شد، صحنه های باشکوه، محیطی ناآشنا، کار جسورانه و نقشی منطبق بر خصلت و شخصیت سینمایی کوپر به همراه داشت. این آخرین فیلم او با پارامونت بود. در «افتخار واقعی» به کارگردانی هنری هثوی او نقش یک پزشک نظامی را بازی می کند که گروه کوچکی از افسران ارتش آمریکا را به برای کمک به مسیحیان فیلیپین همراهی می کند. بسیاری از منتقدان بازی او را تحسین کردند، از جمله گراهام گرین نویسنده و منتقد که به عقیده اش کوپر هرگز بهتر از این بازی نکرده بود.

کوپر با «مرد غربی» (1940) به کارگردانی ویلیام وایلر به ژانر وسترن بازگشت. فیلم با بازی والتر برنان و دوریس دونپورت، دربارۀ گاوچرانی است که از روستانشینان در برابر روی بین، قاضی فاسدی که خود را “قانونِ غرب رود پیکاس” می نامد، دفاع می‌کند. نیون بوش فیلمنامه نویس در زمان کار روی فیلمنامه، بر دانش وسیع کوپر از تاریخ وسترن تکیه کرد. فیلم نقدهای مثبتی دریافت کرد و در گیشه نیز خوب فروخت؛ منتقدان بازی دو بازیگر اول را ستودند. در همان سال، کوپر در اولین فیلم تمام رنگی خود، فیلم ماجراجویی سسیل بی. دمیل به نام «پلیس سواره نظام شمال غرب» (1940) ظاهر شد. کوپر نقش یک رنجر تگزاسی را بازی کرد که یک قانون شکن را تا غرب کانادا تعقیب می کند و در آنجا با پلیس سواره نظام سلطنتی کانادا که به دنبال همان مرد یعنی رهبر شورشیان شمال غرب هستند، متحد می شود. این فیلم با این که به اندازۀ فیلم قبل توجه منتقدان را جلب نکرد، از نظر تجاری موفق و ششمین فیلم پرفروش ۱۹۴۰ بود.

سال های ابتدایی ۱۹۴۰، مهم ترین سال های بازیگری کوپر بودند. او در دوره ای نسبتاً کوتاه در پنج فیلم موفق و محبوب ظاهر شد که از بهترین فیلم های او به شمار می روند. زمانی که فرانک کاپرا نقش اول «ملاقات با جان دو» را قبل از نوشته شدن فیلمنامه توسط رابرت ریسکین به او پیشنهاد کرد، کوپر پیشنهاد دوستش را پذیرفت و به او گفت: «قبوله فرانک، نیازی به فیلمنامه نیست.» او در این فیلم نقش لانگ جان ویلوبی، بازیکن بی پول لیگ دسته دوم را بازی می کند که از طرف یک روزنامه استخدام شده تا ادعا کند مردی است که قصد دارد در شب کریسمس، در اعتراض به بی عدالتی و ریاکاری در کشور، خود را بکشد. «ملاقات با جان دو» که از سوی بعضی از منتقدان بهترین فیلم کاپرا در آن زمان نامیده شد، رویدادی ملی به حساب آمد و در ۳ مارس ۱۹۴۱، تصویر کوپر روی جلد مجلۀ تایم منتشر شد. هاوارد بارنز در نقد این فیلم در نیویورک هرالد تریبون عملکرد کوپر را “باشکوه و کاملاً مجاب کننده” توصیف کرد و “بازی کاملاً واقع گرایانه و با اقتدار” او را ستود.

در همان سال، کوپر در دو فیلم با کارگردان و دوست نزدیکش هاوارد هاکس همکاری کرد. در فیلم زندگینامه ای «گروهبان یورک» نقش قهرمان جنگ، آلوین سی. یورک، یکی از پر افتخارترین سربازان آمریکایی در جنگ جهانی اول را بازی کرد. فیلم وقایع زندگی یورک را به تصویر می کشد: سال های اول زندگی در جنگل های تنسی، تغییر مذهب و تقوا پیشگی بعد از آن، موضع او در مقام یک معترض منصف و در نهایت اعمال قهرمانانۀ او در نبرد جنگل آرگون، که مدال افتخار را نصیبش کرد. کوپر در ابتدا به خاطر بازی در نقش یک قهرمان زنده، عصبی و مردد بود، به همین دلیل برای دیدار با یورک به تنسی سفر کرد؛ این دو مرد آرام خیلی زود با هم ارتباط برقرار کردند و کشف کردند که عقاید مشترک زیادی دارند. عملکرد کوپر که از تشویق های یورک انگیزه گرفته بود، تحسین منتقدان را برانگیخت. بعد از اکران فیلم، کهنه سربازان جنگ های خارجی به خاطر “سهم مقتدرانه در ترویج وطن پرستی و وفاداری”، مدال شهروند برجسته را به وی اعطا کردند. یورک بازی کوپر را تحسین کرد و در تبلیغ فیلم به شرکت برادران وارنر کمک کرد. «گروهبان یورک» پرفروش ترین فیلم سال و نامزد یازده جایزۀ اسکار شد. کوپر اولین اسکارش را از دست دوستش جیمز استوارت گرفت.

او آن سال را با بازی در کمدی رمانتیک هاوارد هاکس با عنوان «گلولۀ آتش» در کنار باربارا استنویک به پایان برد. وی نقش یک استاد خجالتی زبانشناسی را دارد که گروهی از هفت متخصص را برای نوشتن یک دایره المعارف رهبری می کند. فیلمنامۀ چارلز براکت و بیلی وایلدر این شانس را به کوپر داد تا طیف کاملی از مهارت های خود در کمدی سبک را به کار بگیرد. هاوارد بارنز در نیویورک هرالد تریبون نوشت که کوپر با “مهارت بالا و لحنی کمدی” از پس این نقش برآمد و نقش آفرینی او “کاملاً دلپذیر” است. «گلولۀ آتش» یکی از پرفروش های سال و چهارمین فیلم پیاپی کوپر بود که در میان بیست فیلم برتر قرار گرفت.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

تنها فیلم کوپر در سال ۱۹۴۲، آخرین فیلم او طبق قراردادش با گلدوین نیز بود. در فیلم زندگینامه ای سم وود با نام «غرور یانکی ها»، او نقش ستارۀ بیسبال لو گریگ را بازی کرد که با ۲٫۱۳۰ بازی پیاپی برای تیم نیویورک یانکیز یک رکورد به نام خود ثبت کرد. وی ابتدا نسبت به بازی در نقش این قهرمان که تنها یک سال از مرگش بر اثر اسکلروز جانبی آمیوتریک (اِی ال اس)، معروف به بیماری لو گریگ، می گذشت، بی میل بود. گذشته از چالش های مربوط به بازی کارآمد در نقش چنین چهرۀ محبوب و مشهوری، کوپر از بیسبال شناخت خیلی کمی داشت و مانند گریگ چپ دست نبود. بعد از این که بیوۀ گریگ با او دیدار کرد و از او خواست تا نقش همسرش را بازی کند، کوپر آن نقش را قبول کرد. این فیلم بیست سال از زندگی این قهرمان را در بر می گرفت: از شروع عشقش به بیسبال، رسیدن به موفقیت، ازدواج عاشقانه و درگیری اش با بیماری که در سخنرانی خداحافظی اش در استادیوم یانکی در روز ۴ ژوئیۀ ۱۹۳۹ با حضور ۶۲٫۰۰۰ هوادار به اوج خود رسید. کوپر به سرعت حرکات فیزیکی یک بازیکن بیسبال را یاد گرفت و حرکات چرخشی اش روان و باورپذیر بودند. موضوع چپ دست بودن نیز با برگرداندن تصویر در صحنه های مربوط به ضربه زدن حل شد. «غرور یانکی ها» یکی از ده فیلم برتر آن سال شد و یازده نامزدی جایزۀ اسکار، از جمله برای بهترین فیلم و بهترین بازیگر (سومین نامزدی کوپر)، به دست آورد.

بعد از انتشار رمان ارنست همینگوی، «زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟»، پارامونت با قصد آشکار به کارگیری کوپر برای نقش اول این داستان، رابرت جوردن، به سرعت ۱۵۰٫۰۰۰ دلار بابت حق ساخت فیلم پرداخت کرد؛ رابرت جوردن کارشناس آمریکایی مواد منفجره است که در جنگ داخلی اسپانیا، در کنار وفاداران جمهوری خواه می جنگد. کارگردان اصلی سسیل بی. دمیل بود که سم وود جایگزین او شد و دادلی نیکولز را به عنوان فیلمنامه نویس با خود همراه کرد. پس از شروع فیلمبرداری اصلی در کوه های نوادا در ۱۹۴۲، اینگرید برگمن برای نقش اول زن جایگزین ورا زورینا شد؛ کوپر و همینگوی از این تغییر استقبال کردند. هاوارد بارنز در نقد خود نوشت که هر دو بازیگر “در قد و قامت و توان واقعی ستاره ها” ظاهر شده اند. با این که فیلم بن مایه ها و مفهوم سیاسی رمان را تحریف کرد، از نظر تجاری و انتقادی موفق بود و در ده رشته، از جمله بهترین فیلم و بهترین بازیگر مرد (چهارمین نامزدی کوپر)، نامزد دریافت جایزۀ اسکار شد.

کوپر در جریان جنگ جهانی دوم به خاطر سن و وضعیت سلامتی اش به ارتش ملحق نشد، اما مانند بسیاری از همکارانش با حضور در میان سربازان از آنها پشتیبانی می کرد. در ژوئن ۱۹۴۳، از بیمارستان نظامی سن دیه گو دیدار کرد و اغلب برای سرو غذا برای ارتشیان در غذاخوری هالیوود حاضر می شد. در اواخر سال ۱۹۴۳، به همراه اونا مرکل و فیلیس بروکس و اندی ارکاری آکوردئونیست در تور ۳۷٫۰۰۰ کیلومتری جنوب غرب اقیانوس آرام شرکت کرد. این گروه اغلب در همان شرایط زندگی سربازان و با جیرۀ غذایی آنها سر می کردند. در بازگشت به آمریکا، از بیمارستان های نظامی سراسر کشور دیدار کرد؛ وی بعدها زمان سپری شده با سربازها را “بهترین تجربۀ احساسی” زندگی خود نامید.

در سال ۱۹۴۴، کوپر در فیلم ماجراجویی زمان جنگ سسیل بی. دمیل، «داستان دکتر واسل»، در کنار لورین دی ظاهر شد. در این فیلم که سومین همکاری او با دمیل بود، نقش پزشک و مبلغ آمریکایی به نام کوریدن ام. واسل را بازی کرد که گروهی از ملوانان زخمی را از طریق جنگل های جاوه به سوی مکانی امن راهنمایی می کند. این فیلم، با وجود نقدهای ضعیفی که دریافت کرد، یکی از پرفروش های سال شد. کوپر که قراردادش با گلدوین و پارامونت به پایان رسیده بود، تصمیم گرفت مستقل باقی بماند و به همراه لیو اسپیتز، ویلیام گتز و نانلی جانسن، شرکت تهیۀ فیلم خود، اینترنشنال پیکچرز، را تأسیس کرد. اولین محصول این شرکت نوپا کمدی رمانتیک سم وود، «کازانووا براون»، با بازی ترزا رایت بود؛ براون مردی است که به تازگی طلاق گرفته و حالا که در آستانۀ ازدواج دوباره است، باخبر می شود همسر سابقش از او باردار است. فیلم نقدهای ضعیفی دریافت کرد؛ نیویورک دیلی نیوز آن را “مزخرف دلپذیر” نامید و باسلی کراثر در نیویورک تایمز از “دلقک بازی نسبتاً آشکار و مسخرۀ” کوپر انتقاد کرد. فیلم به سختی توانست به سود برسد.

در ۱۹۴۵، کمدی وسترن «جونز از راه رسید» به کارگردانی استوارت هایسلر را تهیه و به همراه لورتا یانگ در آن بازی کرد. در این تقلید هجوآمیز از تصویر قهرمانانۀ گدشتۀ خود، نقش گاوچران بی عرضه ای به نام ملودی جونز را بازی کرد که با یک قاتل بی‌رحم اشتباه گرفته می شود. تماشاگران از شخصیت کوپر استقبال کردند و فیلم یکی از پرفروش‌ترین‌های سال شد و این گواهی بود بر این که او هنوز برای تماشاگر جذاب است.

در سال های پس از جنگ، از آنجا که جامعۀ آمریکا در حال تغییر بود، حرفۀ کوپر نیز به سوی جدیدی کشیده شد. با این که هنوز هم نقش قهرمان های مرسوم را بازی می کرد، فیلم ها کمتر بر شخصیت سینمایی قهرمانانۀ او و بیشتر بر داستان های نو و محیط های نا آشنا متکی بود. در نوامبر ۱۹۴۵، وی در درام تاریخی قرن نوزدهمی سم وود ،«صندوق ساراتوگا»، با اینگرید برگمن همبازی شد؛ فیلم روایتگر داستان یک گاوچران تگزاسی و رابطۀ او با یک زن زیبای جویای ثروت است. در اصل این فیلم در سال ۱۹۴۳ فیلمبرداری شده بود، اما به دلیل درخواست بالای تماشاگران برای فیلم‌های جنگی، نمایش آن دو سال به تأخیر افتاد. بر خلاف نقدهای ضعیف منتقدان، در گیشه موفق بود و به یکی از پولسازترین فیلم های آن سال شرکت وانر برادرز تبدیل شد.

تنها فیلم کوپر در ۱۹۴۶، تریلر رمانتیک فریتز لانگ، «ماجرای مرموز و پرالتهاب»، دربارۀ یک استاد خوش اخلاق فیزیک بود که در آخرین سال های جنگ جهانی دوم برای بررسی برنامۀ بمب اتمی آلمان به استخدام دفتر خدمات استراتژیک (OSS) در می‌آید. کوپر که نقشی بر اساس شخصیت جِی. رابرت اپنهایمر فیزیکدان را بازی می‌کرد، با نقش راحت نبود و نمی توانست “حس درونی” شخصیت را منتقل کند. فیلم نقدهای ضعیفی دریافت کرد و در گیشه هم شکست خورد. در سال ۱۹۴۷، وی در فیلم ماجراجویی حماسی «فتح نشده» به کارگردانی سسیل بی. دمیل و با بازی پالت گادرد ظاهر شد؛ او نقش یک شبه نظامی ویرجینیایی را بر عهده داشت که در قرن هجدهم از مهاجران در برابر یک تاجر اسلحۀ بی مرام و سرخپوستان دشمن دفاع می کند. فیلم نقدهای متضادی دریافت کرد، اما حتی جیمز ایجی منتقد دیرپای دمیل نیز اعتراف کرد که فیلم دارای “نوعی نشان و تأثیر واقعی از آن دوره” است. این آخرین فیلم از چهار فیلم کار شده با دمیل، با ۳۰۰٫۰۰۰ دلار (معادل ۳٫۲۸۷٫۹۲۸ دلار امروز) دستمزد و درصد سود کوپر، سودآورترین فیلم او بود و نیز آخرین فیلم پرفروش او برای ۵ سال بعدی بود.

در سال ۱۹۴۸، بعد از بازی در کمدی رمانتیک لیو مکری با نام «سم مهربان»، کمپانی خود را به استودیوهای یونیورسال فروخت و قراردادی بلند مدت با وارنر برادرز امضا کرد. این قرارداد حق تأیید فیلمنامه و کارگردان و دستمزد تضمین شدۀ ۲۹۵٫۰۰۰ دلار (۳٫۰۰۴٫۷۵۱ دلار امروز) برای هر فیلم را به او داد. اولین فیلم او بر اساس قرارداد جدید، درام «سرچشمه» (1949) به کارگردانی کینگ ویدور و با بازی پاتریشیا نیل و ریموند مسی بود. او در این فیلم نقش یک معمار آرمان گرا و سازش ناپذیر را بازی می کرد که برای حفظ درستی و فردگرایی خود در برابر فشارهای اجتماعی برای انطباق با استاندارهای متداول تلاش می کند. این فیلم بر اساس رمان آین رَند که نویسندۀ فیلمنامه نیز بود، منعکس کنندۀ فلسفۀ عینیت گرای این نویسنده بود و با ترویج فواید خودخواهی و فردگرایی به مفاهیم از خود گذشتگی و جمع گرایی حمله می‌کرد. به نظر بیشتر منتقدان کوپر انتخاب اشتباهی برای نقش هاوارد رورک بود.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

با درام جنگی «یگان رزمی» به کارگردانی دلمر دِیوز او به اصل خود بازگشت. فیلم دربارۀ یک دریابان بازنشسته است که فعالیت طولانی خود در مقام خلبان نیروی دریایی و نقشش در توسعۀ ناوهای هواپیمابر را یادآوری می کند. نقش آفرینی کوپر و تصاویر مستند رنگی که نیروی دریایی ایالات متحده تهیه کرده بود، فیلم را به یکی از محبوب ترین کارهای او در این دوره تبدیل کرد. در دو سال بعد، او در چهار فیلم ضعیف ظاهر شد: درام تاریخی «برگ درخشان» (1950) به کارگردانی مایکل کرتیز، ملودرام وسترن استوارت هایسلر به نام «دالاس» (1950)، کمدی دوران جنگ «تو حالا در نیروی دریایی هستی» (1951) و فیلم اکشن وسترن «طبل های دور» (1951) ساختۀ رائول والش.

مهم ترین فیلم کوپر در سال های پس از جنگ، درام وسترن «نیمروز» (1952) ساختۀ فرد زینمان و با بازی گریس کلی بود. در این محصول یونایتد آرتیستس، کوپر نقش کلانتر بازنشسته ویل کِین را بازی می کند که آمادۀ رفتن به ماه عسل است، در همین زمان باخبر می شود قانون شکنی که او به زندانی شدنش کمک کرده به همراه سه نوکرش بازمی‌گردند تا انتقام خود را بگیرند. کین که نمی تواند از مردم وحشت زدۀ شهر کمک بگیرد و عروس جوانش نیز او را ترک کرده، می‌ماند تا به تنهایی با یاغیان روبرو شود. در طول فیلمبرداری، کوپر حال خوبی نداشت و به خاطر زخم معده درد شدیدی را تحمل می کرد. به گفتۀ هکتور آرسی زندگینامه نویس، چهرۀ درهم شکسته و ناراحتی او در بعضی صحنه ها نشانۀ “عدم اعتماد به نفس” نمایانده شد و به اثربخشی بازی او کمک کرد. این فیلم که به خاطر موضوع شجاعت اخلاقی، یکی از اولین وسترن های “بزرگسالانه” به شمار می رود، برای نوآوری اش نقدهای مشتاقانه ای دریافت کرد و مجلۀ تایم آن را در ردۀ «دلیجان» و «تفنگدار» قرارداد. فیلم در ایالات متحده ۳٫۷۵ میلیون دلار و در سراسر دنیا ۱۸ میلیون دلار به فروش رفت. کوپر با الگو گرفتن از دوستش جیمز استوارت، در ازای درصدی از سود فیلم دستمزد کمتری گرفت و به این ترتیب ۶۰۰٫۰۰۰ دلار به دست آورد. بازی بدون مبالغۀ او بسیار تحسین شد و دومین اسکار بهترین بازیگری را نصیبش کرد.

کوپر بعد از حضور در درام جنگ داخلی «تفنگ اسپرینگفیلد» (1952) به کارگردانی آندره دتوت، چهار فیلم در خارج از آمریکا بازی کرد. در درام «بازگشت به بهشت» (1953) ساختۀ مارک رابسن، نقش یک خانه به دوش آمریکایی را دارد که اهالی یکی از جزیره های پلینزی را از حکمرانی یک کشیش گمراه پیوریتن رها می کند. او در سه ماه فیلمبرداری در جزیرۀ اوپولو در ساموآی غربی، شرایط سخت زندگی، ساعت های طولانی و بیماری را تحمل کرد. فیلم، با وجود فیلمبرداری زیبا، نقدهای ضعیفی دریافت کرد. سه فیلم بعدی کوپر در مکزیک فیلمبرداری شدند. وی در فیلم اکشن ماجراجویی «وزش وحشیانه» (1953) به کارگردانی هوگو فرگونسه، در کنار باربارا استنویک بازی کرد. در ۱۹۵۴، در درام وسترن هنری هثوی، «باغ شیطان»، دربارۀ سه سرباز مزدور در مکزیک که برای نجات همسر یک زن استخدام شده اند، با سوزان هیوارد همبازی شد. در همان سال، در وسترن ماجرجویی «ورا کروز» در کنار برت لنکستر بازی کرد. همۀ این فیلم ها نقدهای ضعیفی دریافت کردند اما فروش خوبی داشتند.

در این دوره، کوپر با مشکلات جسمانی درگیر بود. همزمان با مداوای زخم معده اش، از آسیب شدیدی که در حین بازی در «وزش وحشیانه» به شانه اش وارد شده بود، رنج می برد. در زمان بازی در «ورا کروز» نیز به خاطر افتادن از روی اسب لگنش دوباره آسیب دید و زمانی که لنکستر با تفنگ خود خیلی نزدیک به او شلیک کرد، دچار سوختگی شد. در ۱۹۵۵، در درام جنگی زندگینامه ای «محاکمۀ نظامی بیلی میچل» ساختۀ اُتو پرمنجر، نقش ژنرال جنگ جهانی اول را بازی کرد که تلاش می کند دولت را از اهمیت نیروی هوایی آگاه کند و بعد از سرزنش وزارت جنگ به خاطر مجموعه ای از فجایع هوایی محاکمۀ نظامی می شود. بعضی از منتقدان عقیده داشتند انتخاب کوپر برای این نقش اشتباه بوده و بازی کُند و کم حرف او شخصیت پویا و تند و تیز میچل را نشان نداده است. در سال ۱۹۵۶، کوپر با بازی در نقش ایندیانا کوئیکر مهربان در درام جنگ داخلی «ترغیب دوستانه» به کارگردانی ویلیام وایلر و با بازی دوروتی مگوایر، کارآمدتر بود. این فیلم هم مانند «گروهبان یورک» و «نیمروز» به تضاد بین صلح طلبی مذهبی و وظیفۀ شهروندی می پردازد. او برای بازی در این فیلم، برای دومین بار نامزد جایزۀ گلدن گلوب بهترین بازیگر فیلم سینمایی شد. فیلم نامزد شش جایزۀ آکادمی شد، در جشنوارۀ فیلم کن ۱۹۵۷، نخل طلا گرفت و در ادامه در سراسر دنیا به فروش ۸ میلیون دلاری رسید.

در ۱۹۵۶، کوپر به فرانسه سفر کرد تا در کنار آدری هپبورن و موریس شوالیه در کمدی رمانتیک «عشق در بعد از ظهر» به کارگردانی بیلی وایلدر بازی کند. او نقش مرد میانسال آمریکایی را بازی می کند که در پاریس، زنی بسیار جوان تر از خود را تعقیب می کند و سرانجام عاشق او می شود. با وجود دریافت برخی نقدهای مثبت، از جمله از طرف باسلی کراثر که “بازی های جذاب” فیلم را ستود، بیشتر منتقدان به این نتیجه رسیدند که کوپر برای این نقش زیادی پیر است. با این که احتمالاً تماشاگران خوش نداشتند تصویر قهرمانانۀ کوپر با نقش یک پیر مرد هرزه که قصد فریفتن دختری جوان را دارد، لکه دار شود، فیلم باز هم فروش خوبی به دست آورد. سال بعد، کوپر در درام رمانتیک «فردریک شمالی، پلاک ۱۰» به کارگردانی فیلیپ دان و با اقتباس از رمان جان اوهارا ظاهر شد.

وی با وجود بیماری های پیاپی و چند عمل جراحی که به خاطر زخم معده و فتق انجام داده بود، به بازی در فیلم های اکشن ادامه داد. در سال ۱۹۵۸، در درام وسترن «مردی از غرب» به کارگردانی آنتونی مان در کنار جولی لاندن و لی جِی. کاب بازی کرد. فیلم دربارۀ یک یاغی و قاتل اصلاح شده است که وقتی اعضای باند سابقش قطار او را متوقف می کنند، ناگزیر با گذشتۀ پر از وحشیگری خود روبرو می شود. این فیلم به خاطر پرداختن به موضوع های خشم ناتوان کننده، تحقیر، سادیسم و … به “آسیب ‌شناسانه ترین وسترن” کوپر معروف است. به گفتۀ جفری میرز زندگینامه نویس، کوپر که خود در زندگی شخصی اش درگیر کشمکش های اخلاقی بود، غم و اندوه شخصی را که در حال تلاش برای حفظ درستکاری خود است، درک کرده .. و آن احساس واقعی را به نقش یک مرد وسوسه شده و معذب، اما هنوز اساساً نجیب منتقل کرد. این فیلم که در آن زمان، از سوی بیشتر منتقدان نادیده گرفته شد، امروزه توسط متخصصین خوب ارزیابی شده و آخرین فیلم بزرگ کوپر محسوب می شود.

کوپر بعد از اتمام قراردادش با وارنر برادرز، شرکت تهیۀ فیلم خود، بارودا پروداکشنز، را تأسیس و در ۱۹۵۹ سه فیلم نامعمول دربارۀ رستگاری کار کرد. در درام وسترن «درخت اعدام» به کارگردانی دلمر دیوز، نقش پزشکی مرزی را بازی می کند که یک مجرم را از زجر کش شدن نجات می دهد و بعد سعی می کند از گذشتۀ ناپاک او بهره برداری کند. او در نقش مردی با آسیب روحی که نیاز او به سلطه بر دیگران با عشق و فداکاری یک زن تغییر شکل پیدا می کند، بازی قدرتمند و باورپذیری ارائه می دهد. در فیلم ماجراجویی و تاریخی «کوردورا» ساختۀ رابرت راسن با بازی ریتا هیورث، نقش افسر ارتشی را دارد که به جرم بزدلی گناهکار شناخته می شود و وظیفۀ تحقیرآمیز معرفی سربازان برای مدال افتخار در زمان لشکرکشی به پانچو‌بی‌یا در سال ۱۹۱۶ به او محول می شود. با این که کوپر نقدهای مثبتی دریافت کرد، ورایتی و فیلمز این ریویو او را برای نقش بیش از حد پیر دانستند. در درام اکشن «شکستن کشتی مری دیر» به کارگردانی مایکل اندرسن و با بازی چارلتون هستن، نقش افسر بی آبرو شدۀ یک کشتی تجاری را بازی می کند که تصمیم می گیرد در کشتی باری در حال غرق شدن خود بماند تا ثابت کند که کشتی عمداً دستکاری شده و آبروی خود را باز بخرد. این فیلم نیز مانند دو فیلم قبلی نیازمند آمادگی جسمانی بالایی بود. کوپر که یک غواص آموزش دیده بود، بیشتر صحنه های زیر آب را خودش بازی کرد. جفری میرز معتقد است کوپر در هر سه فیلم به خوبی حس شرافت از دست رفته و میل به رستگاری را القا می کند.

بازیگران درخشان تاریخ سینما (59): گری کوپر

کوپر و همسرش ورونیکا بلف در مهمانی روز عید پاک ۱۹۳۳ به طور رسمی به هم معرفی شدند. آنها در ۱۵ دسامبر ۱۹۳۳ با هم ازدواج کردند. دختر آنها، ماریا ورونیکا، در ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۷ به دنیا آمد. کوپر و ورونیکا در ۱۶ مه ۱۹۵۱ از هم جدا شدند و او خانه را ترک کرد. آنها برای دو سال زندگی ناخوشایند خانوادگی را با دخترشان گذراندند. کوپر در نوامبر ۱۹۵۳ به خانه برگشت و این زوج در فوریۀ ۱۹۵۴، رسماً با هم آشتی کردند. در ۱۴ آوریل ۱۹۶۰، کوپر به خاطر شکل تهاجمی سرطان پروستات که تا رودۀ بزرگ او پیش رفته بود، عمل جراحی انجام داد. در ماه ژوئن بار دیگر برای برداشتن یک تومور بدخیم از رودۀ بزرگش جراحی شد. در دسامبر همان سال، همسرش از پزشک خانوادگیشان شنید که سرطان کوپر به ریه ها و استخوان ها رسیده و قابل جراحی نیست. آنها در این مورد چیزی به او نگفتند.

در ماه ژانویه، کوپر خانوادۀ خود را به سان ولی برد تا آخرین تعطیلاتشان را در کنار هم بگذرانند. بعد از بازگشت به لوس آنجلس، او از وضعیت خود باخبر شد. در ۱۷ آوریل، از تلویزیون مراسم جوایز آکادمی را تماشا کرد و جیمز استوارت را دید که به نمایندگی از او اسکار افتخاری به پاس یک عمر دستاورد، سومین اسکارش، را دریافت کرد. روز بعد، روزنامه های سراسر دنیا اعلام کردند که کوپر در حال مرگ است. در روزهای بعد، پیام های قدردانی و دلگرمی فراوانی دریافت کرد، از جمله تلگراف هایی از پاپ جان بیست و سوم و ملکه الیزابت دوم، و تماسی تلفنی از جان اف. کندی رئیس جمهور وقت آمریکا.

کوپر در آخرین سخنان عمومی خود در ۴ مه گفت: «می دانم که آنچه قرار است اتفاق بیافتد خواست خدا است. از آینده ترسی ندارم.» مراسم مذهبی پیش از مرگ در ۱۲ مه برای او انجام شد و وی روز بعد، شنبه ۱۳ مه ۱۹۶۱ در ۱۲:۴۷ بعد از ظهر، شش روز بعد از شصتمین سالروز تولدش، در سکوت درگذشت. مزار او در آرامگاه سیکرِد هارتس در ساوثمپتن نیویورک قرار دارد که با یک تخته سنگ سه تنی از معدن مانتاک در کنارش مشخص شده است.